ÇÈÒÇÑ åÏÇíÊ Èå ÈÇáÇí ÕÝÍå

شهید مهدی فلاح :: وبلاگ رسمی روستای مهدی آباد اردهال
‏‫‏‫ ‏‫‏‫ ‏‫‏‫ ‏‫‏‫ ‏‫‏‫
‏‫‏‫ ‏‫‏‫ ‏‫‏‫ ‏‫‏‫ ‏‫‏‫ ‏‫‏‫

         

        

         

         

         

         

         

زندگینامه:

بسم رب الشهدا و الصدیقین        
آقا مهدی شهیدی که فدای گل نرگس شد ...
شهید مهدی فلّاح در تاریخ 1346/01/15 در خانواده ای مذهبی در محله نارمک تهران دیده به جهان گشود.
تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را در مدرسه ای ملی مذهبی به نام علم و دین و دوران دبیرستان را در مدرسه ی کمال (احمدیه)، که انقلابیونی همچون شهید رجائی در آن دبیرستان تدریس داشته اند، گذراند.
شهید مهدی فلّاح در زمان پیروزی انقلاب اسلامی سنشان 11 سال بود و که در کلاس چهارم ابتدایی درحال تحصیل بودند. از آنجا که همه اعضای خانواده به لطف الهی در مسیر انقلاب بودند، شهید نیز از آن فضا تاثیر پذیر بود،  لذا در یوم الله 22 بهمن ماه 1357زمانی که رادیو اعلام میکند "این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است" شهید از ذوق و خوشحالی غیر قابل وصفش در مدت کوتاهی نفسش بند می آید که با هدایت و کمک خانواده به حالت عادی بر میگردد. دراین باره پدر شهید در بعضی از خاطراتشان نقل میکنند "مهدی دوبار شهید شد" که دفعه اول همان ساعت اعلام پیروزی انقلاب اسلامی از طریق رادیو بوده است.
شهید از دوران نوجوانی و قبل از بلوغ شرعی و قانونی، به همراه پدر به جبهه دزفول، اندیمشک و کرخه در عملیات فتح المبین اعزام و در معراج شهدا مشغول خدمت بوده اند، تا سن 21 سالگی که به درجه رفیع شهادت نائل میگردند.
شهید در گردان های زهیر و حضرت علی اصغر (ع) بعضی مقاطع بی سیم چی و سپس به عنوان دیده بان تیپ نینوا از لشگر ده سیدالشهدا (ع) توفیق انجام خدمت داشته است .
اگر از جانب مادر شهید صحبتی برای ازدواج ایشان صورت میگرفت؛ ایشان میگفتند : تا مادامی که با دفاع مقدس عقد و پیمان بسته ایم و از آن عقد و تعهد خارج نشده ایم، برای خود عقد و پیمان دیگری نخواهیم بست.
شهید آنچنان بر حضور در جبهه در هنگام عملیات ها علاقه نشان میداد، که علیرغم مسئولیت مهم سفارش قطعات جهت تسلیحات نظامی و اشتغال فقط در ساعات اداری خدمت خود، از برادرش با حالت التماس و گریه می خواست که از فرمانده و مسئولش اجازه حضور در جبهه را پیدا کند.
شهید همواره توصیه به پیروی از امام و حفظ وحدت بین دوستان بسیجی و خانواده اش در جامعه داشته است.
شهید در بین اعضا خانواده و دوستان به فردی با هوش و با نشاط و شوخ طبعی شناخته شده بود که حتی در بین بعضی از همرزمانش به عنوان جغجغه های گردان مشهور شده بود و این خصوصیت نیز در زمانی که برای مرخصی به خانه می آمد هم بسیار مورد توجه بوده است.
و اما در آخرین دیدار با برادرش در ماووت عراق حال و هوای دیگری داشتند و به ذکر محل و چگونگی شهادت بعضی دوستان و همرزمانش اشاره داشت، و دیگر آن شوخ طبعی گذشته در احوالشان مشاهده نمی شد.
شهید مهدی فلاح در تاریخ 10 فروردین ماه 1367 در بیاره عراق به شهادت رسیدند و در تاریخ 15 فروردین 1367 در سالروز تولدشان که مصادف با ایام میلاد مولایشان صاحب الزمان بود، در قطعه 28 بهشت زهرا تهران به خاک سپرده شدند. که اهل ذوق می گویند " فدایی قدوم مولای خود شد."
مهدی فلّاح وقتی که شهید شد  نزدیک به ولادت حضرت مهدی عج بود ، از این رو برخی در وصف این شهید میگویند :
 آقا مهدی شهیدی که فدایی گل نرگس شد
مهدی جان ...
در بهار آمدی و در بهار رفتی و این نشان از روح پر طراوت توست .   

از خدا مسئلت داریم همانطور که در این دنیا با شهید عزیزمان حشر و نشر داشتیم، در آن دنیا هم دست ما را گرفته و شفیع ما جا ماندگان  بوده و با آنها در محضر خداوند منان محشور گردیم.

وصیتنامه:


بسم رب شهدا و صدیقین

و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه

آری, می جنگیم و سازش نمی پذیریم تا نابودی فتنه از روی زمین و همچنان مطیع امر رهبری هستیم تا انقلابمان زا بدست صاحب اصلیش آقا امام زمان (عج) تحویل دهیم و پرچم پر افتخار لا اله الا الله و محمد رسول الله (ص) را بر بلندترین قله افتخارات برافراشته کنیم و عدل و داد را بر سر تا سر جهان سایه افکن خواهیم کرد. آری ما فرزندان کربلا و عاشورا هستیم, ما سرباز امام زمان هستیم و تا خود را در کنار مرقد شش گوشه ابی عبد الله (ع)  نبینیم آرام نخواهیم نشست.

اماما: ما همچنان راسخ و استوار تا آخرین قطره خودن خواهیم ماند و تا حق مظلوم را از ظالم نگیریم برای یک لحظه خصم را آرام نخواهیم گذاشت. اماما, تا جبهه و جنگ است فرزندان شما میتازند و تا خون در بدن جریان دارد آنها حسین گویان خود را  بر  قلب عدو خواهند زد. اماما, امید داشتم برای آخرین بار هم که شده روی مبارک شما را ببینم,  ولی افسوس و تاسف که روزگار چنین سعادتی را نصیب من نکرد ولی در دلم عشق به اسلام و شما بود. اماما, خواهانم که بعد از شهادتم برای من طلب مغفرت کنید تا گناهانم ریخته شود, و چه خوب  است خداوند در قیامت با کرامتش با بندگان خود برخورد کند نه با عدالتش.

پدر, مادر, برادرانم: می دانم در بعضی از مواقع از دست من ناراحتیهایی دیدید ولی از کرامت خود چیزی به من نگفتید, پدر و مادر گرامیم از شما خیلی ممنونم که نه تنها برای جبهه رفتنم مانع نشدید بلکه برای آن تشویق کننده هم بودید. مادرم می دانم سختی زیاد کشیدید ولی همه آنها را نگه دار تا روز موعود, پدرم در برابر       سختی ها همچنان استوار باش و شهادت من را برای من زندگی دیگر پندار و اگر جنازه ای بدست شما رسید دوست دارم با صبر و شکیبیایی خودت آنرا به خاک بسپاری و به همه نشان دهید که در راه اسلام از همه چیز  خود حتی  فرزندت هم میگذری. در عزاداری من هم فقط به یاد فاطمه زهرا (س) و اهل بیت پیامبر گریه کنید که آموزنده تمام این درسها آنها بودند و در راه این درس, مصیبتهایی که آنها کشیدند در صدر تمام مشکلات عالم هست.

برادران گرامی بحق شما در تمام مدت انقلاب معلمانی بزرگ برای من بودید و نگذاشتید از راه حزب ا... و اسلام دور شوم و در آخرین لحظات عمرم به این نتیجه رسیده ام که اگر اینجا هستم بخاطر روحیه بالا و معنوی شما بود و اگر در این مدتی که با هم بودیم از برادر کوچک خودتان ناراحتی دیدید به بزرگی خود خواهید بخشید, دوست دارم بعد از شهادتم سلاح برگیرید و نشان دهید همچنان راسخ و استوار در راهی که پانهادیم هستید. الحمد لله رب العالمین که خانواده ام از لحاظ دینی  و انقلابی بودند همیشه در راه راست که همان راه اولیا و انبیا هست بوده اند و هستند.

دوستان  مسجد  و محل : بسیج و بسیجی نیرویی هست که هرگز این ننگ را قبول نخواهد کرد که امام خود را تنها ببیند. نگذارید افراد ناباب در بین مسجد و بسیج نفوذ پیدا کنند و این لکه ننگ را بردامن بعضی ها بگذارند و مواظب باشیم که من و تویی که با اخلاص و برای خدا کاری کرده اند آمده ایم طعمه این پلیدان و منافقان و طلحه و زبیر زمان شویم, و این را بدانید که هر کسی در موقعی که فکرش را نکند شیطان بر او نفوذ پیدا میکند و از راستی منحرفش خواهد کرد. برای ما نباید ملاک پیشانی پینه بسته و زخمی شدن باشد, اصل هدف است و مقصود طرف. با هم اتحاد داشته باشیم که اتحاد ما دشمن کور کن است. اتحاد ما یعنی تفرقه بین دشمنان, اتحاد ما یعنی پیروزی بر کفر و   نفاق و پیروزی بر تمامی ظلم و ستم. اگر واقعا نیت ما رسیدن به این هدف باشدپس اتحاد را پیشه  خود کنیم و اتحاد ما باید در سایه تقوا باشد که اگر تقوا را کنار بگذاریم امکان دارد نادانسته به کام دشمن رویم.

دیدار همه ما به روز قیامت, اگر کسی از من ناراحتی داشت ببخشد و با لطف خود  از تقصیراتم بگذرد و اگر طلبی نسبت به من داشت از خانواده من طلب کن.

بنده حقیر خداوند

برادر کوچک شما

مهدی فلاح

 

 
از همه التماس دعا دارم.

دعا برای امام را فراموش نکنید.

برای من طلب مغفرت کنید.

 اعمال مستحبی خود  را زیاد کنید,   حضور فعال در جبهه داشته باشید, صحنه  انقلاب را ترک نکنید.

خاطره ای از شهید:

شهید مهدی فلاح ۱۵ساله بود که پا توی جبهه گذاشت و عمده روزهای جبهه را هم در لشگر ده سیدالشهداء(ع) بود. مهدی مشامش خیلی تند و تیز بود و بوی عملیات رو زود حس میکرد. یک مدت رفت گردان مخابرات ، یک مدت رفت گردان حضرت غلی اصغر علیه السلام و بی سیم چی شهید اسکندرلو بود و یک مدت هم رفت کردان ادوات و در واحد دیده بانی بود.

من بیشتر مهدی رو شبهای عملیات میدیدم. شب عملیات والفجر ۸ در بیمارستان خرمشهر همدیگه رو دیدیم.از من سوال کرد شما امشب با کدوم گردان جلو میری.گفتم قراره با لباس غواصی از آب رد بشیم ، گقتم شما امشب کجایی گفت من هم با گردان حضرت علی اصغر(ع) میایم.قراره با لایف ژاکت سوار قایق بشیم و وارد جزیره ام الرصاص شویم. شب عملیات سیدالشهداء(ع) باز بوی مقر الوارثین دیدمش.گردان حضرت علی اصغر آمده بود که شب اول به دشمن حمله کنه و مهدی یک بی سیم روی کولش بود و شبهای عملیات دیگه.....و آخرین دیدار یک روز قبل از شهادت بود که از آشپزخانه ل۱۰ به سمت حلبچه میرفتم که کنار رودخانه ای که از کنار شهر بیاره عراق میگذشت دیدمش... با هم سلام علیک کردیم.

گفت مقر شما کجاست..گفتم ما هم ۵۰۰متر جلوتر از شما هستیم . گفت کجا میری .گفتم دشمن داره فشار میاره تا شاخ شمیران رو پس بگیره . داریم با بچه ها میریم برای مین گذاری جلوی دشمن...گفتم ابوطالب پسر حاج عباس مبینی هم توی گردان ماست....گفت به ابوطالب سلام برسون و مواظب خودتون باشید و ما رو هم دعا کنید...و این آخرین دیدار بود و فردا اونروز ، دشمن بعثی که دیگر نا امید از پس گرفتن ارتفاع شاخ شمیران شده بود با هواپیما و با بمب های خوشه ای  مقر گردان های لشگر ده سیدالشهداء(ع) در شهر بیاره را بمباران کرد که مهدی و تعدادی از همرزمانش به شهادت رسیدند

مهدی وقتی شهید شد چند روز به ولادت امام زمان (ع) مانده بود و نزدیک بود که بیست و یک سالش تموم بشه... سلام بر ۱۵ فروردین که به دنیا آمدی و سلام بر ۱۰فروردین سال ۶۷ که به لقاء پروردگارت رسیدی.

ابوطالب مبینی هم سه روز بعد در ۱۲ فروردین که مصادف با شب نیمه شعبان بود در همین منطقه با راکت شیمیایی دشمن که از هواپیما شلیک شد به شهادت رسید...

راوی:جعفرطهماسبی


اطلاعات دیگری از این شهید در دست نیست

وبلاگ روستای مهدی آباد موافق و یامخالف نظرات تایید شده نیست و تمامی مطالب ارسالی، دیدگاه و نظر شخصی کاربران است. تعداد نظرات این مطلب:  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی